آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

73

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

خلاصه پادشاه سر آنتوان را به خانهء خود كه براى او حاضر كرده بودند ، برده با او خداحافظى كرده گفت فردا صبح شما را مىبينم . آن شب را ما استراحت كرديم . آن روز از شدت حرارت صد و چهل نفر هلاك شدند با آنهايى كه خود پادشاه به دست خود كشت . از آن جمله اتفاقا پادشاه يكى از نوكرهاى سر آنتوان را كه ايرانى بود به‌قتل رسانيد . وقتى شنيد كه آن شخص نوكر سر آنتوان بوده است خيلى متأسف شد و گمان مىكرد كه عيسوى است ، و روز بعد به لباس مبديل به خانهء سر آنتوان آمده اظهار حزن و اندوه زياد كرد و گفت كاش شش نفر ايرانى در جاى او بود آن‌وقت هيچ غصه نداشتم . سر آنتوان جواب داد كه اين نوكر هم ايرانى بود . وقتى پادشاه شنيد خيلى خوشحال شد و گفت در اين صورت هركدام از نوكرهاى مرا كه مىخواهيد براى خود انتخاب كنيد . تفصيل پذيرايى ما در ايران از اين قرار بود كه ذكر شد و به همين اكتفا خواهيم كرد .